تبليغاتX
آسمان سرخ

آسمان سرخ

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
عضو جستجوگر وبلاگهای فارسی زبان
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

دشت عشق:چگونه گویم حالی را که در راه تو به بن بست رسید.

بن بست عشق تو تنها کوچه ای است که دلم در آن پا گذاشت.

بن بست عشق تو دشتی از لاله های سرخ بود.دشتی که انتها نداشت

بن بست عشق تو آخرین مرحله ادراکم بود.

مرا ببخش اگر نتوانستم در دشت سرخت پا گذارم من ناتوانم ،

معذورم.نه قوه ی تخیلم ، نه لحظه های شاعرانه ام و نه روح جاودانه ام

قدرت وهم و درک تو را ندارند و نخواهند داشت....

تو تنها جاودانه ای هستی که برجبینم نقش بسته ای.

تو تنها عشقی که می توان با تو ساز نمود

تو یکتا بزرگواری هستی که می توان با تو آغاز کرد.

با تو زیست و با تو مرد

 


نويسنده: ندا مورخ: شنبه هفدهم آذر 1386 در ساعت: 10:47
|+|
سکوتم را به باران هدیه کردم/تمام زندگی را گریه کردم/نبودی در فراق شانه هایت به هرخاکی رسیدم تکیه کرد

نويسنده: ندا مورخ: شنبه هفدهم آذر 1386 در ساعت: 10:26
|+|
شکوفه احساس
شکوفه احساس

من از این فاصله ها سخت دلگیرم.بی تو این جا چه غریبانه شبی

می میرم.دیرسالی است که می خواهم از اینجا بروم ولی انگار با

قلب زمین زنجیرم.مثل این است که من با هق هق خود روی سجاده ی

احساس تو جان میگیرم.تو مانند بهاری هستی که در زمستان شکوفه ها

را به یاد من می آورد.


نويسنده: ندا مورخ: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 در ساعت: 14:58
|+|
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم/ شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

نويسنده: ندا مورخ: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 در ساعت: 14:15
|+|
سرخ تر از آنیم که بی رنگ بمیریم/ از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

نويسنده: ندا مورخ: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 در ساعت: 14:3
|+|

 

 

خط به خط

 

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشکش می کرد.

کاش واژه ی حقیقت آن قدر با دل ها صمیمی بود که برای بیان کردنش نیاز به شهامت بود.

کاش دل ها آن قدر صمیمی بود که دعا ها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد.

کاش شمع حقیقت بال و پر پروانه را می دید واو را باور می کرد.

کاش بهار آن قدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد.

 


نويسنده: ندا مورخ: پنجشنبه هشتم آذر 1386 در ساعت: 0:47
|+|
مرداب

نويسنده: ندا مورخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 در ساعت: 19:47
|+|
قلبم را در روشنایی امروز تقدیمت میکنم تا در تاریکی فردا یادم کنی

نويسنده: ندا مورخ: شنبه سوم آذر 1386 در ساعت: 10:57
|+|
اگر می توانستم مجازاتت کنم از تو میخواستم که به اندازه ای که دوستت دارم مرا دوست داشته باشی


نويسنده: ندا مورخ: شنبه سوم آذر 1386 در ساعت: 10:4
|+|

 

 

غروب آفتاب

روزی روزگاری به یک مرد ثروتمند پیشنهاد عجیبی کردند.گفتند اگر از یک جا از زمین شروع به حرکت بکند و پیش از غروب آفتاب به همان نقطه باز گردد به هر اندازه که راه رفته باشد،همان زمین متعلق به او می شود.مرد برای آنکه فرصت را از دست ندهد،صبح زود شروع به حرکت کرد. او به سرعت پیش می رفت و تمام مدت به این فکر می کرد که هر قدر جلوتر برود زمین بیشتری را تصاحب خواهد کرد. بعد از ظهر بود که متوجه شد خیلی از نقطه شروع دور شد. بنابراین برای آنکه پیش از غروب خورشید به نقطه ی شروع برسد ،برگشت.حرص و طمع حواس او را پرت کرده بود و خیلی دور شده بود.او به غروب آفتاب نگاه می کرد و می دوید، هر قدر خورشید پایین تر می رفت.مرد تند تر می دوید او خیلی خسته شده و فشار زیادی را تحمل کرده بود.مرد در همان لحظه که به نقطه شروع رسید. سکته کرد و مرد.او موفق شد پیش از غروب آفتاب برسد اما وقتی دفنش می کردند فقط یک قطعه ی کوچک از زمین متعلق به او شده بود.!!!


نويسنده: ندا مورخ: شنبه سوم آذر 1386 در ساعت: 9:45
|+|
در آسمون دل من پرنده پر نمی زند
 
نويسنده: ندا مورخ: یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 در ساعت: 16:38
|+|
همچون دریا باش که اگر روزی سنگی به سویت پرتاب شد درونت غرق شود نه اینکه تو را متلاطم کند

نويسنده: ندا مورخ: شنبه بیست و ششم آبان 1386 در ساعت: 10:42
|+|
داستان احساس ها

به نام هستی بخش

داستان احساس ها

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند ، احساس خوشبختی،پولداری،عشق،دانایی،صبر، غم،ترس،شهوت و... .و هر کدوم به روش خودشون می زیستند ، ته اینکه یه روز احساس دانایی به همه گفت:

هرچه زودتر این جزیره رو ترک کنین ،زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق میشوید .  تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایقکاری و اصلاح پاروها ، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه احساسها به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره رو ترک کردند. در این میان " عشق " هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و احساس " وحشت " را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایق شود.

" عشق " سریع و بدون تعلل برگشت و قایقش را به حیوانها داد احساس " وحشت "

که زندانی شده بود رو آزاد کرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای " عشق " نماند. قایق رفت و " عشق " در جزیره تنها ماند. جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و " عشق " تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمیترسید زیرا احساس " ترس " جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اما کسی جوابش را نداد.

در همان نزدیکیها قایق دوستش " پولداری " را دید و گفت:

"پولداری" عزیز به من کمک کن .

"پولداری" گفت متاسفم قایق من پر از پول، شمش  و طلاست و جای خالی ندارد!!!

" عشق " رو به سوی قایق " غرور " کرد و گفت:مرا نجات میدهی؟؟؟

" غرور " پاسخ داد: هرگز تو خیسی و مرا خیس می کنی .

" عشق " رو به سوی " غم " کرد و گفت:ای " غم " عزیز مرا نجات بده. اما " غم " گفت:متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خود منو نجات بده!!! در این بین " خوشگذارانی "و " بیکاری "از کنار عشق گذشتند ولی هرگز عشق از آنها کمک نخواست.

از دور " شهوت "را دید و به او گفت:" شهوت "عزیز مرا نجات میدی؟؟؟

" شهوت " پاسخ داد:هرگز،برو به درک ،سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری حالا نجاتت بدم،هرگز،هرگز؟؟؟!!!

"عشق" که نمی تونست نا امید بشه رو به سوی " خدا " کرد و گفت:

" خدایا "...منو نجات بده!!!

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد میزد:

نگران نباش من دارم به کمکت میام.

" عشق " آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست خودشو روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق " دانایی " یافت .آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود.

" عشق "برخواست به " دانایی " سلام کرد و از او تشکر نمود.

" دانایی " پاسخ سلامش را داد و گفت:

من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم ،" شجاعت " هم که قایقش دور از من بود نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند پس میبینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم. یعنی اتحاد لازم را بدون نجات تو نداشتیم، عشق حکم فرمانده همه احساسهاست و مایه اتحاد آنهاست و وقتی نباشد اتحادی وجود نخواهد داشت.

                                                                                                              " عشق "با تعجب گفت:

پس اون صدای کی بود که به من گفت برای نجات من میاد؟؟؟!!

" دانایی " گفت:

اون"  زمان " بود.

" عشق "با تعجب گفت:

" زمان " ؟؟؟!!!؟؟؟

" دانایی " لبخندی زد و پاسخ داد:

بله " زمان " چون این فقط " زمان " است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که " عشق " چقدر بزرگ است.


نويسنده: ندا مورخ: شنبه بیست و ششم آبان 1386 در ساعت: 10:29
|+|
خیال میکردی قلب من تاب شکستن نداره.منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره

نويسنده: ندا مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 در ساعت: 15:29
|+|
کاش میدیدم چیست ؟آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است!

نويسنده: ندا مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 در ساعت: 15:17
|+|
برای ورود به گاو صندق روی ادامه مطلب کلیک کنید.
نويسنده: ندا مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 در ساعت: 15:6
|+|

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟

استاد گفت:به گندم زار برو و پرخوشه ترین گندم را بیاور، اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشد که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی . شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت. استاد پرسید:چه آوردی ؟وشاگرد با حسرت جواب داد:هیچ

هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت ترمی دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت:عشق ،یعنی همین.

شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟استاد به شاگرد گفت:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور، ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب باز گردی.شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت.

استاد پرسید شاگرد را که چه شد؟و او جواب داد:به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم انتخاب کردم ،ترسیدم که اگر باز هم جلوتر بروم دست خالی برگردم.

استاد گفت:ازدواج،یعنی همین.


نويسنده: ندا مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 در ساعت: 12:31
|+|

نويسنده: ندا مورخ: سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 در ساعت: 22:58
|+|
پایان هر چیزی زیباست اگه زیبا نبود یعنی به پایان نرسیده

نويسنده: ندا مورخ: سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 در ساعت: 22:44
|+|
Love me

نويسنده: ندا مورخ: سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 در ساعت: 22:37
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie